"دل سوخته"
سالها دویده ام ازپی خودم....ولی تابه خود رسیده ام دیده ام که دیگرم!!!
ای عشق همه ی بهانه از توست... نیمه شب بود مثل هر شب دوباره حالش بد شد صدای سرفه های بابا با صدای عشاق در ماه می آمیخت بابا داشت در تب می سوخت...جلوی چشمانم... ای کاش اشک هایم وسعت می گرفت تا کفاف تب بابا را میداد... خدایاااااااااااااااااااا کم کمک شب رو سیاه تر از گذشته در تلاطم سکوت خود غوطه ور می گشت... بالای سرش رفتم گفتم بابا جان٬ بگو بگو به فاطمه که چه کند برایت... عرق بر پیشانی اش نشسته بود بدنش می لرزید...نفس هایش به شماره افتاده بودند... به سختی گفت : فاطمه جان « ح س ی ن »را میخواهم این کار هر شبش شده بود ...سرفه امانش را بریده بود.. بوی یاس سوخته اتاقش را ژر کرد...بوی یاس که در غربت بود.... لیوان اب را به لبانش نزدیک کردم...تاشاید کمی از آن زخم آتش عشقش را فرو بنشاند... اما ارام٬ آرامتر از همیشه گفت : فاطمه جان (سرفه) می خواهم مثل «ح س ی ن »تشنه لب بمیرم... فاطمه جان (سرفه) زینب وار بمان...در نبود من تو بخوان عدالت را در گوش ناشنوایان تا شاید(سرفه دیگر نگذاشت تا جمله اش را به اتمام رساند...) فاطمه"اشک هایت را پاک کن بابا ..." بابا خسته بود بابا دلتنگ بود صورت بابا دیشب زیبا بود... ای عشق همه بهانه از توست..... "لو یعلم المدبرون عنی کیف اشتیاقی لهم و انتظاری الی توبتهم لماتواشوقا الی ولقطعت او صالهم" اگر روز گردانان از من می دانستند که من چگونه به آنان مشتاقم و درانتظار توبه و بازگشت آنانم هر آینه از شوق جان می سپردند و بندهای بدنشان ازهم گسیخته می شد.{میزان الحکمه.ج۴.ص۲۷۹۷} یا لطیف و یارحیم، کنون سالیان درازیست چشم به راه شراره ی عشقت ، درایوان زندگی پای آن اقاقی ها ، نشسته ام تا شاید هوای عاشقیت زندگیم را فصل بی قراری تو قرار دهد.... اما افسوس که دلم تاب شور شیرین را ندارد در مقابل آن پیر مردی که در گمنامی عارفانه ی خود نام تو را بر لب میخواند و با اولین نگاهش به آسمان بی کرانت در آغوش پرمهر پیامبرت جان سپرد من کیستم که بزم شبانه ی خونین دلان را به تماشا بنشینم! ای که عارفان در وصف تو نابودند بی گمان هر شب درهیاهوی نجواهای عشاقانت صدایم به گوش نخواهد رسید اما من همیشه امید خواهم داشت٫ چراکه تو خود گفته ای لاتقنظوا من رحمه الله چرا که خوب میدانم الا به ذکرالله تطمئن القلوب دیرزمانیست از بانگ اذان میگذرد اما قلمم روزه ی بغض خود را افطار اشک ها نمیکند... پ.ن: دیشب بهم خبر دادن پیکر مطهرتون بعد ۳۰ سال چشم انتظاری پیدا شده....پیدا شده تا من گم شدرو پیدا کنه... خودتون میدونید چی کشیدم وقتی تو اوج خوشحالی این خبرو بهم دادن... یادتونه الفبای عشق رو از نگاه زیباتون یاد گرفته بودم؟ بخدا سخته...خیلی سخت سلام به همه ی دوستای با معرفت کلبه ی مهربونیا... بابت آپ های دیر به دیر شرمنده... گرفتاری دنیاست دیگه! نبودنم به معنای ننوشتن نبود چرا که تنها در نوشته هایم خودرا میابم... دراین مدت که نبودم هرشب عاشقانه ای سرودم که باافتخار تقدیم همتون میکنمممم! راستش واسه ی اینه که دوباره میخوام وبلاگ نویسیو شروع کنم: "دیده ام جز نور نبیند در خانه ی یار جز یاس نبوید در وصال یار احساساتم متبلور شده است از آرامش بیتش از حس خیالش از خواب وصالش" راستی واسه ی تنوع و ازروی بیکاری قالب کلبه رو عوض کردم...این یکی شادتره٬نه؟ پ.ن:ممنون بابت اینکه بااینکه نبودم اما پیگیرحالم بودین!دوستتون دارم...ان شاالله جبران میکنم محبتاتونو پ.ن۲:اللهم عجل الولیک الفرج اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک ...آمین پس فعلا تا اولین عاشقانه! یازهرا(س) اینقدر بنویسم تا بار سنگینی کوه ها ازروی شونه های ناتوانم کناربره... اما ازچی؟؟از کی؟؟آخ که چقدراحساس دلتنگی میکنم.... امروز صمیمی ترین دوستم بهم گفت آخه چته که اینجوری میکنی باخودت؟؟ خودمم جوابی نداشتم براش جز دو قطره اشک و اندکی سکوت خسته شدم از اشک های پنهانی که گاه و بی گاه برغیر تو نمایان میشود.... این روزا دیگه خودمم تو آینه نمیشناسم....مگرنه اینکه خودت گفتی عاشقی یعنی کوچی از خود به خویشن...اما نگفتی اگه توی این کوچ راهمو گم کنم چی... نگفتی اما رفتی....بی آنکه... پ.ن: حیف که بهم گفتی دیگه نباید بهت فکرکنم....خب حقم داری....آدمای آسمونی رو چه به زمینیا باشه...هرچی توبگی...هرچی تو بخوای....گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست پ.ن:اللهم عجل الولیک الفرج...آمین یازهرا سلام... ببخش که حرفهام مقدمه ای برای آغاز ندارند...همونطورکه عشق تو بی مقدمه پابه زندگیم گذاشت...
تازگیا میفهمم چقدر دلتنگ بودن لذت بخشه...آخه همیشه وقتی دلم میگیره عشقت رو پیش خودم حس میکنم.اصلا میدونی دلتنگ بودن یعنی نوشتن شعری ازنو برای تو... برای عشق تو... شعری از جنس سکوت ... گفتم سکوت؟چه واژه ی آرامش بخشی... یه دوستی بهم همیشه میگفت عاشق شدن یعنی کوچی از خود به خویشتن...فکرکنم هنوز عاشقی واسم خیلی زوده آخه هر سری که به تو فکرمیکنم گم میشم لای لغت هایی دربینهایت...دوست دارم فقط یبار فقط یبار اینقدر لای عشق تو گم بشم تا دیگه هرگز به خودم برنگردم... یادم باشه اگه دوباره یروزی دیدمش حتما بهش بگم که عشق یعنی کوچی از خود به او... خسته ام بخدا خسته ام... خسته شدم از تنهایی و گریه های پنهانی ای که گاه گاهی بر غیر از عشق تو آشکارمیشه وخسته تر از دلیلی که انها را قانع کنه؛ جسمی خسته و بیمار. میدونی داشتم به این فکرمیکردم که آخرین بار کی قلمم واسه ی شکستن بغض خاطراتم برات نوشت؟؟یادته؟شب یلدا بود؟همون موقع که تا صبح بیدار بودمو باهات حرف میزدم...همون موقع که صدای بارون توی صدای هق هق گریه هام گم میشد؟؟راستی ازاون موقع خیلی میگذره؟؟؟ اصلا قصه ی عاشقی رو یادته؟؟همون موقع که تو داشتی میرفتی... آره خوب یادمه...پراتو باز کرده بودی .... صدای لبیک گفتن خدا بهت اینقدر برات دلنشین بود که دیگه صدای التماسای منو نمیشنیدی... خب حقم داشتی...آخه گناهکارها رو چه به ...!!!! دوس داشتم ازته دل صدات کنم... دوس داشتم به همه بگم از عشقم....ازعشقی که با وجودتو پررنگ تر شد واسم... اما حیف...میدونی توی این دنیا هیچکس باورش نمیشه که توهستی...که عشق تو هست... آره باورشون نمیشه که من عاشق کسی هستم که تاحالا ندیدمش.اما خودت خوب میدونی که قلب من چهره ی همیشه زیباتو خیلی قشنگتر از آینه های زمونه میکشه... ... هروقت دلم میگیره به صدات فکرمیکنم... دوس داشتم یبار صدای قرآن خواندنتو بشنوم....دوس داشتم فقط یبار...فقط یبار نمازمو به تو اقتدا کنم.... اما... تازگیا مامانم روزی چندبارحالمو میپرسه...دیروز که جلوی آیینه رفته بودم به مامانم حق دادم...آخه چشمام روزی ۳بار سرخ میشه!به شوق عشقی که توواسش پرپر شدی... خسته شدم از دردهایی که هرروز باید برای جسم خاکیم تحمل کنم برای اثبات قدرت... اصلا قدرتی هم واسم موند؟ آره اصلا من ضعیفم...درمقابل عشق تو ضعیفم.. نمیدونم درکم میکنی یانه...اخه فقط دوسال ازم بزرگتری.... الان توتوبهشتی...توبه عشقت رسیدی...به خدا رسیدی... ای کاش میفهمیدی چی میگم...!!! امروز تومدرسه صمیمیترین دوستم(میشناسیش که)بهم گفت .... بیخیال... من منتظرم....منتظرم تا یه روزی صدای لبیک خدارو منم بشنوم.... لا تقنطوامن رحمه الله.... اللهم عجل الولیک الفرج..آمین
مضاف:این مطلب برای دوهفته پیشه.... همه چی زود اتفاق افتاد خداوند من عشق تو ....... هی ...گاهی وقتا فکرمیکنم باید تنها باشم تا بتونم برسم.... رسیدن سخته خیلی اما..... مراببخش برای تمامی جمله هایی که برای نبودن واژه های پاک ناتمام میمانند.... مراببخش نازنین...! مضاف:الان تنها شدم....اینقدر تنها که همدمم تنها تنهایی های خودم است... بنام خدای عشق... سلام به همه ی دوستای بامعرفت که این چند وقته همرام بودن دوستای گلم که درخواست آرشیو مطالبمو داشتن میتونن به بلاگ جدیدم سری بزنن..... راستی علاوه بر نوشته های خودم آرشیو جدیدترین مقالات ومطالب روز(عارفانه.عاشقانه.اخلاقی.اجتماعی.طنزو...)روهم میتونین توی این بلاگ پیداکنین... فقط چون تازه تاسیسه به حمایت شما نیازدارم... اینم آدرسش: ☆☆ پیغام ماهی ها☆☆ http://www.fish-message.blogfa.com/ دوستون دارمممممم! پ.ن:اللهم عجل الولیک الفرج باورم نمیشد...توی شب آرزوها یبار دیگه برگشتم به زیبایی نگاهت...تنهاآرزوم حس کردنت بود تنها برای یبار دیگه...فقط یبار.... میدونی برای رسیدن به لبخندت مجبورشدم ازخودم بگذرم؟اره من توی اون شب همه ی عکسامو پاره کردم تاشاید... هی!! چی بگم؟ نیمه شب بود! درانتهای نرسیدن ها تکیه بردیواری به بزرگی غربت زده بودم...وثانیه ها پیرترازهمیشه مرا به بودن محکوم میکردند... تپش هایم برای رسیدن به شوق یک اعدام درنگاهت میجوشید... غربت آنهاراحس میکردم دردوری تو!چقدرزیبابود شیرینی سلام آخر... درشب ارزوها تنها ارزویم بودی اما.... چقدرخوبه که میتونم بنویسم برای تو....ای کاش یه نفربود تا میتونستم بهش بگم...بگم ازخودم بگم ازخودت اما حیف!!! هیچکس باورنمیکنه تونیستی!توخیالی!اما من چرا.... حیف که همه میگن برای عاشقی نیاز داری به یه معشوق اما هیچکس نیست تا فریاد منو بشنوه که بخداااااااااااااااااا بابا عشق من الان برگشته به اصلش برگشته زیر یه مشت خاک! اما من میدونم یه روزی دوباره میبینمت...اره اونم نه اون دنیا بلکه همینجا توی همین دنیای خاکی یبار دیگه میبینمت....این خیالم نیستتتتتتتت....اره بگو بگو من دارم راس میگم؟؟؟چراهیچکس صداتو نمیشنوه؟؟؟ .......... کلمه هاهم کنارکه میزنم باز من میمانم و این حس سرگردان که نمیداند ازکجابرای تو نوشتن را نوشته کند.... دریغ از شبه جمله ای!صفتی!قیدی! راستی من تمام شده ام یاتو برای من؟ انگارهمین نیم ساعت پیش بود که چشم هایت را خیس خیس دادی دستم! پس این پاییز چه وقت گذشت؟وتوکی با چند قطره اشک ازمن؟ سرت را خم کن! نه !روی تار نه!روی من که گوردسته جمعی اشک های توام... پرشده ام!گوربعدی! اینجاازاین گورهازیاداست و ازدست ادمها که دنبال گوکن اند....
اولی ساکت شد و با غرور و کمی غم گفت پدر من شهید شده
دومی لبخندی زد و گفت پس تو با سهمیه اومدی دانشگاه ؟!!!
اولی دلش شکست و بدنش سرد شد و با بغضی عجیب گفت:
سهمیه ماله خودتون بابامو بهم پس بدین !!!!!!!!!!!!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
...آخه این دل لا مصبم چشه؟؟؟جزدوری تو به چیز دیگه ای فکرنمیکنه![]()
![]()
![]()
!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به زندگی ام رنگ بزنم،
می خواهم فراموش کنم
چیزهایی را که هیچ وقت نمی خواستم
آن ها را فراموش کنم؛
می خواهم یادم بماند که من همان کودکی بودم
که دار و ندارش یک زندگی بی ملال بود؛
می خواهم تمامی واژگانی را که می دانم به دریا بریزم،
می خواهم بدانم که چرا در قفس
هیچ کس کرکس نیست.
می خواهم یک چمدان بردارم و پرش کنم از سه واژه ی
خدا، من ، بهشت
آن را در دست بگیرم
آن قدر بروم تا به افق،
به تلاقی دو خط موازی برسم.
@مضافـــ: هیچ کُجا برای من کربُـــ بــــلا نمیشود!!
![]()
![]()
![]()
Design By : Night Melody


